از صدای سخن عشق ندیدم خوشتر

دل نوشته هام

برای فرشته‌ای به‌نام پدر

دلم هوایی است، هواییِ آغوش گرمت، هوایی دوباره دیدنت و آخرین بوسه‌ات روی پیشانیم. دلم بدجوری هوایی آن روزهاست، روزهای خوب داشتن تو، روزهایی که آغوش گرمت پناهگاهم بود و وجودت تکیه گاهم. دلم تنگ است برای گفتن نامت سالهاست منتظرم تا از آن سفر بی بازگشت بازگردی تا بار دیگر تو را ببینم، در آغوشت گم شوم و از عمق وجودم فقط و فقط یک بار دیگر  نام تو را فریاد بزنم.

میدانی...؟سخت است در حالیکه دیگران شادند بغضت را فروبخوری سخت است نگذاری اشکت فروبریزد. بین خودمان باشد امشب به تمام کسانی که میتوانند بگویند " بابا دوستت دارم، روزت مبارک" غبطه میخورم.

رفتی و دردی ز هجرت در درونم لانه کرد

دستی از غم آمد و موهای دل را شانه کرد

 

رفتی و بستی به رویم آن دو گوی دلربا

در نگاه بی فروغم کوهی از غم خانه کرد

...


 

پ.ن. میلاد با سعادت حضرت علی (ع) بر تمام عاشقان آن حضرت مبارک.

روز پدر و مرد رو به مردان مرد روزگار تبریک میگم. بابایی روزت مبارک...

 

نویسنده: افسانه ׀ تاریخ: دوشنبه ۱۳٩۳/٢/٢٢ ׀ موضوع: ׀ لینک این پست ׀ نظرات ()

بی وفایی کرد و ...

 

 

آمد و بر جان محزونم خدایی کرد و رفت

بنده را مفتون، نگاهی کبریایی کرد و رفت

]نوگلی از بوستان عشق تقدیم شما[

اینچنین از دلستانی دلربایی کرد و رفت

نرم نرمک مهر او خارای دل را موم کرد

تا که دل شد رام او قصد جدایی کرد و رفت

با عصای موسیش دریای دل را می‌شکافت

لشکر مهرش که رد شد بی‌وفایی کرد و رفت

در جدال عشق او با نخوتم، پیروز بود

نخوت جان داده را خود مومیایی کرد و رفت

از میستان نگاهم مست می‌شد روز و شب

تا مرا مست خودش... بی اعتنایی کرد و رفت

بیستون‌ها کند از عشقم ولی آخر چرا؟

تیشه را بر دل زد و ناآشنایی کرد و رفت

 

نویسنده: افسانه ׀ تاریخ: پنجشنبه ۱۳٩٢/٩/٢۸ ׀ موضوع: ׀ لینک این پست ׀ نظرات ()

بابا...

توو هجوم تلخ رفتن بیا وُ چشماتُ وا کن

بابا جون، زندگی من، دخترت روُ باز نگاه کن

باز با دستای پر از مهر بیا وُ نوازشم کن

مثِ اون روزای رفته من ُ غرق خواهشم کن

هنوزم  یاد  نگاهت دلُ آتیش می‌کشونه

یاد بوسه‌های آخر اونوُ بدجور میسوزونه

رفتی وُ موند سفره‌ای که، دیگه باباش آب نمی‌داد

واسه‌ی چشمای خستم کسی دیگه خواب نمی‌داد

رفتی و بغض ترانم هی شکست، پراز صدا شد

حیوونی گوشه‌ی دفتر بی‌قرار و زابـرا شد

دنیا با اون همه رنگش، دیگه هیچ رنگی نداره

ازهمون روزی که رفتی، توو دلم غصه میکاره

کاش می‌شد بیای دوباره تا تموم شه این جدایی

ولی میدونم محاله... تو دیگه پیش خدایی

دل افسانه چه تنگه تووی روزت روز بابا

من تو روُ همیشه میخوام، دم به دم تا تهِ دنیا

نویسنده: افسانه ׀ تاریخ: پنجشنبه ۱۳٩٢/۳/٢ ׀ موضوع: ׀ لینک این پست ׀ نظرات ()

منتظرم...

 

منتظرم یه روز بیاد ستاره‌ها شادی کنن

ماه بزنه تو گوش غم، شهابا رقاصی کنن

یه روز که اشکی نباشه توو چشمای شاپرکا

خبر بدن از خوبیا از هر طرف قاصدکا

تو ذهن هیچ پرنده‌ای سفر به غربت نباشه

فاصله‌ی بین دلا به جز محبت نباشه

منتظرم ابرای غم سفر کنن از آسمون

طلوع کنه خورشید مهر بیاد از دور رنگین‌کمون

یه روز بیاد قناریا از ته دل باز بخونن

بلبل با گل آشتی کنه دوباره آواز بخونن

دیگه تو خواب آدما کابوس وحشت نباشه

تو جاده‌های فقر و درد، گلی با حسرت نباشه

منتظرم یه روز بیاد، دستای کینه رو بشه

عشق با شکوه و قدرتش، با دل عجین و خو بشه

خراب نشه خونه‌ی عشق، با بمبای جاه طلبی

خرد نشه هِی غرور سرو توو خونه‌های حلبی

جون نده باز دلاوری از گازایی که توو ششه

صدای هیچ گلوله‌ای، شادیامونوُ نکشه

آره میاد، یه روز خوب، یه روز پر از صلح و صفا

پر می‌کشه از همه جا ظلم وُ... دروغ وُ...غصه ها

 

نویسنده: افسانه ׀ تاریخ: یکشنبه ۱۳٩۱/٧/۳٠ ׀ موضوع: ׀ لینک این پست ׀ نظرات ()

دستای خدا

تو که باشی، دستام که تو دستات باشه وُ خیالت باهام، دلم قرصه، دلم قرصه که تنها نیستم که یکی هست. یکی هست که پشتم به پشتش گرمه وُ خیالم از بودنش تخت تخت.

راستی بهت گفته بودم دلم خیلی واست تنگ شده؟! آدمه دیگه، دله دیگه یه موقعها  بدجور واست تنگ میشه. آره... آدمه دیگه... گاهی میخواد زیر بارون دستای خدا رو بگیره وُ بره وُ بره وُ بره ...

 

 

لبخند

نویسنده: افسانه ׀ تاریخ: دوشنبه ۱۳٩۱/٧/٢٤ ׀ موضوع: ׀ لینک این پست ׀ نظرات ()

شروع فاحشگی

سکوت، بوی تعفن، اتاق تاریکی

صدای ضجه ‌‌ی زن از مجار باریکی

حلول درد در میان جسم تا خورده

نفیر خیانت، دروغ، روح جا خورده

حساب سرانگشتی از ریال‌-های کثیف

و درد  وُ غصه و فقر، روزگار سخیف ...

صدای در، قدمی سست یا پر از تشویش

زنی که می‌شِمرد پولِ حاصلِ تن خویش

عجب کم است پول‌های وا مانده

برای کودکِ بیمارِ از همه رانده

زمین، زمان وُ همه در هجوم استکبار

تن نحیف زنی در شروع پر تکرار

دوباره بوق، توقف، دوباره یک ویراژ

صدای خنده‌ی رذلانه، درد پر تیراژ

سکانس آخر این قصه‌های تکراریست

شروع فاحشگی از حضور اجباریست

 

پ.ن. گاهی لازم نیست فاحشه باشی برای اینکه از درد یک فاحشه بگی. گاهی لازم نیست مزه‌ی تلخ نداری رو چشیده باشی تا درد بچه‌ای که توو سرما و گرما کنار خیابونا راه میره، میخوابه و پول در میاره رو درک کنی، فقط کافیه آدم باشی آدم... اونوقت رنج و فلاکت و بیچارگی رو که از سرو روی آدمای دور و برت میباره رو میبینی، اونوقت می‌بینی و  از این همه سیاهی دلت به درد می‌یاد، می‌بینی و پا به پای اونا رنج می‌کشی و حداقل این احساس رو داری که... . شاید اون موقع بی تفاوت از کنارشون رد نشی،  شاید اونوقت اگه  پسر بچه‌ای رو  دیدی که برای فروختن آدامساش یا دعاهاش بهت آویزون میشه و التماس کنون میگه یکی بخر؛ با تروشرویی پسش نزنی و بهش نگی برو پی کارت، بعدم تو جمع به ظاهر فیلسوفانتون اظهار نظر نکنی که دیدی این معتاده واسه مواد پول میخواد یا اگه جیباشو بتکونی از حقوق ماهیانه من بیشتر داره. اونوقت دیگه به زنی که به خاطر کار کردن تو خونه‌ی این و اون کثیفو به هم ریختس رو با تحقیر نگاه نمیکنی. شاید احساس کردی که اگه بچه‌ای به خاطر فقر آرزوهاش بر باد رفت، اگه مردی کارتون خواب شد و اگه زنی فاحشه، منم بی تقصیر نبودم.

پ.ن.2 کاش عجولانه در مورد همدیگه قضاوت نکنیم. این و به خاطر کامنتی که تو یکی از پست ها واسم گذاشته بودن میگم. خواستم اون مورد پیش نیادچشمک. یا حق

نویسنده: افسانه ׀ تاریخ: شنبه ۱۳٩۱/٧/۸ ׀ موضوع: ׀ لینک این پست ׀ نظرات ()

زمین وا کن دهانت را

زمین وا  کن دهانت را

برون ده  از دورن سینه ی پر خشم و ُ نفرینت

وز آن  حلقوم پر کینت

هزاران جسم بی فریاد

زمین وا کن دهانت را

به من پس ده ...

به من پس ده عزیزانی که بلعیدی به یک آوار

زمین ماوای خوب مردگان خفته در اعصار، ای

گنجینه ی هستی

چنین رسم مروت بود

که زنده در بغل گیری

زنان... مردان وُ این ...یاران بی فریاد

تو لرزیدیُ از ... لرزت

گرفتی نورچشمانم

گرفتی جان جانانم

زمین دیدی یتیمی را

که می‌گریید و می‌نالید و ...

برای جستن مادر به هر سویی تو را خایید

زمین دیدی پدرهایی که با ماتم تو را کندند

و جستند از دل سنگت

جوانانی... عزیزانی... رفیقانی

زمین دیدی و لرزیدی!؟

زمین دیدی و بلعیدی!؟

زمین  گهواره ی  آرامش انسان 

ببین لرزیدم از لرزت

ببین ترسیدم از خشمت

کمی آرامتر اینجا

درو ن خاک دم  سردت

چه محجوبانه  در خوابند

عزیزانم، رفیقانم

زمین وا کن دهانت را

به من پس ده...

پ.ن. :( اونی نیست که میخواستم باشه. هی نذاشتمش شاید بتونم اون جور که میخوام بشه ولی... خیلیاش رو حذف کردم... همیشه همین جوریه!!!

خودمم نفهمدیم چی گفتم :)

نویسنده: افسانه ׀ تاریخ: پنجشنبه ۱۳٩۱/٦/٩ ׀ موضوع: ׀ لینک این پست ׀ نظرات ()

زنده به گوری

فاصله چقد زیاده قد چن تا سال نوری
دل من این جا گرفته از غم و غصه ‌ی دوری
طاقتی واسم نمونده توی جاده‌های غربت
انگاری دارم می‌میرم بعد اون همه صبوری
گرمی اون همه احساس، داره می‌میره تو دستام
می‌برم احساس عشق و ُ واسه‌ی زنده به گوری
آرزوم اینه دوباره ببینه چشام چشاتو
ببینی تو دل زارم نمونده دیگه غروری
آخر قصه چه سخته وقتی دستاتو ندارم
نمونده تو قلب خستم، نه سروری وُ نه شوری

نویسنده: افسانه ׀ تاریخ: چهارشنبه ۱۳٩۱/٥/۱۱ ׀ موضوع: ׀ لینک این پست ׀ نظرات ()

تا یه مدت هستم ولی نیستم...

حذف کردم رها جون

نویسنده: افسانه ׀ تاریخ: جمعه ۱۳٩۱/٤/۱٦ ׀ موضوع: ׀ لینک این پست ׀ نظرات ()

می روم ...

کوله باری بسته و راهی داراز
خسته از افسوس های جان گداز
می‌روم شاید که پیدایش کنم
آن من شوریده‌ی پر رمز و راز
جاده‌ای مبهم پر از تردید و شک
مقصدی رویایی و بی حرص و آز
می‌روم دیگر زمان رفتن است
دل بریدن از تو و صدها نیاز
روز محنت بار غم من می‌روم
مقصدم آنجاست با، آغوش باز
دل بکن افسانه دیگر رفتنی است
خسته‌ام از مردمان حیله ساز

http://plfoto.com/zdjecia_new2/1902218.jpg

نویسنده: افسانه ׀ تاریخ: چهارشنبه ۱۳٩۱/٤/۱٤ ׀ موضوع: ׀ لینک این پست ׀ نظرات ()

پدر

دوباره بغض میکنم برای روز تو پدر

نگاه پر ز ماتمم هنوز مانده است به در

هنوز گریه می‌کنم که رفتی و نیامدی

که رفتی و زدی به جان شراره های پر شرر

به یاد بوسه های تو به روی گونه ام پدر

چنان دلم هوایی است که می‌چکد ز  چشم تر

دوباره زجه می زنم به یاد آخرین نگاه

به یاد حجه الوداع و گریه‌های پشت در

نمی‌کنم گلایه‌ای  که رفتنت به جبر بود

ولی امان بریده است فراق تو پدر پدر

 

پ.ن. میلاد حضرت علی (ع) بر همه دوستدارانش مبارک

دعا کنیم برای سلامتی پدارانی که هستند و فاتحه‌ای بخوانیم برای عزیزانیکه رفتند.

 

نویسنده: افسانه ׀ تاریخ: دوشنبه ۱۳٩۱/۳/۱٥ ׀ موضوع: ׀ لینک این پست ׀ نظرات ()

حلاات میکنم باشه...

حلالت میکنم باشه، بروُ دیگه نمی ‌خوامت

ولی آروم نمیگیرم که این جور من شدم خامت

برو بسه هواخواهی از این قلب پر از تردید

یه روز جای همه خوبیم، میریزن زهر توی جامت

حلالت میکنم  گرچه، به جز زشتی نمیدیدی

یادت باشه که اون جوری من افتادم توی دامت

دلم پر درده از غم ها، شده خسته از این دنیا

دیگه با اون زبون چرب، نمیشم مث خر رامت

حلالت میکنم گرچه فراموشی واسم سخته

نخواستم ماتم وُ دیگه، نمیگم زهر بشه کامت

دل افسانه روُ بردی، شکوندی، باز گردوندی

برو دیگه، که این دل روُ، در اُوردم من از نامت

 

پ.ن. آسمون میباره دلمم شاید. انگار چشامم میخواد بباره چقدر...!

نویسنده: افسانه ׀ تاریخ: چهارشنبه ۱۳٩۱/٢/٢٠ ׀ موضوع: ׀ لینک این پست ׀ نظرات ()

...از چشای آسمونیت

 

با غزل ترانه ساختم از چشای آسمونیت

کاش می‌شد بگم بمونی با تموم مهربونیت

دوباره رو بوم احساس، می‌کشم بازم چشاتوُ

می‌گیره دوباره دل جون، از نگاه کهکشونیت

دل من اینجا اسیره، اسیرِ زندون خواهش

یه بغل نیاز داره  به نگاه وُ هم زبونیت

دیگه دیره واسه گفتن که چقد عاشقت هستم

توی دنیات دیگه نیستم من همون عزیزِ جونیت

میدمت دست خدا وُ میرم از شهر ترانه

گرچه تو فکر وُ خیالت، منم اون دشمن خونیت

 

نویسنده: افسانه ׀ تاریخ: سه‌شنبه ۱۳٩۱/۱/٢٢ ׀ موضوع: ׀ لینک این پست ׀ نظرات ()

احساسم بود یا دلم...

احساسم بود یا  دلم نمی‌دانم؟

بی معرفت حالا که شکستی لا اقل خرده هایش را  می‌بردی

لبه های تیزش بد جوری عذابم می‌دهد

نویسنده: افسانه ׀ تاریخ: چهارشنبه ۱۳٩۱/۱/۱٦ ׀ موضوع: ׀ لینک این پست ׀ نظرات ()

می زند پیش تو لنگ

 

نمی‌دونم تا حالا واستون پیش اومده یا نه؟  تا حالا واستون پیش اومده که احساستون منجمد بشه؟ یا بهتر بگم مثل گازای نجیب خنثی بشه  و منفعل؟ خیلی وقته منتظرم، منتظر یه تلنگر. یه تلنگر که این شیشه بی تفاوتی رو بریزه پایین، ولی نشد؟!! منتظر شدم  که شاید یه وقتی، یه روزی حسش بیاد...ولی...

سال نو شد، برفا آب شدن اما این یخه آب نشد که نشد! امروزم نمیدونم چی شد که  تصمیم گرفتم اینجا رو آپ کنم. شاید تاثیر خوندن شعر یکی از دوستان بود. تاثیر هر چی که باشه واسه شروع خوبه نه؟ یه خونه تکونی. باید یه تکونی به خودم بدم شاید اونم با تکونم تکون بخوره. احساسه رو میگمنیشخند

 

دیدم آن درد سیاه، توی آن شعر قشنگ

و هوایی پر غم، میکنم باز درنگ

مغز هنگیده ز شعر، باز پرواز گرفت

واژه ها روی ورق، میدوند همچو فشنگ

لحظه ای بغض، سکوت، ناله ای از سر درد

آه؛ افسوس چرا، ذوب شد این دل سنگ* 

بازدر ذهن ملول غزلی شکل گرفت

شعر افسانه چه بد میزند پیش تو لنگ

پ.ن.

*قائدتا باید خوشحال باشم از  ذوب شدنش ولی این افسوسه واسه چیه خودمم نمیدونم!؟

راستی سال نو مبارک باشهقلب انشا...  این آغاز، آغازی باشه بر نو شدن خودتون اونم از نوع احسن الحالقلب

 

 

نویسنده: افسانه ׀ تاریخ: پنجشنبه ۱۳٩۱/۱/۱٠ ׀ موضوع: ׀ لینک این پست ׀ نظرات ()


© All Rights Reserved to najvaayedell.Blogfa.com / Theme by:
bahar-20