از صدای سخن عشق ندیدم خوشتر

دل نوشته هام

حلاات میکنم باشه...

حلالت میکنم باشه، بروُ دیگه نمی ‌خوامت

ولی آروم نمیگیرم که این جور من شدم خامت

برو بسه هواخواهی از این قلب پر از تردید

یه روز جای همه خوبیم، میریزن زهر توی جامت

حلالت میکنم  گرچه، به جز زشتی نمیدیدی

یادت باشه که اون جوری من افتادم توی دامت

دلم پر درده از غم ها، شده خسته از این دنیا

دیگه با اون زبون چرب، نمیشم مث خر رامت

حلالت میکنم گرچه فراموشی واسم سخته

نخواستم ماتم وُ دیگه، نمیگم زهر بشه کامت

دل افسانه روُ بردی، شکوندی، باز گردوندی

برو دیگه، که این دل روُ، در اُوردم من از نامت

 

پ.ن. آسمون میباره دلمم شاید. انگار چشامم میخواد بباره چقدر زیبا!

نویسنده: افسانه ׀ تاریخ: چهارشنبه ۱۳٩۱/٢/٢٠ ׀ موضوع: ׀ لینک این پست ׀ نظرات ()

...از چشای آسمونیت

 

با غزل ترانه ساختم از چشای آسمونیت

کاش می‌شد بگم بمونی با تموم مهربونیت

دوباره رو بوم احساس، می‌کشم بازم چشاتوُ

می‌گیره دوباره دل جون، از نگاه کهکشونیت

دل من اینجا اسیره، اسیرِ زندون خواهش

یه بغل نیاز داره  به نگاه وُ هم زبونیت

دیگه دیره واسه گفتن که چقد عاشقت هستم

توی دنیات دیگه نیستم من همون عزیزِ جونیت

میدمت دست خدا وُ میرم از شهر ترانه

گرچه تو فکر وُ خیالت، منم اون دشمن خونیت

 

نویسنده: افسانه ׀ تاریخ: سه‌شنبه ۱۳٩۱/۱/٢٢ ׀ موضوع: ׀ لینک این پست ׀ نظرات ()

احساسم بود یا دلم...

احساسم بود یا  دلم نمی‌دانم؟

بی معرفت حالا که شکستی لا اقل خرده هایش را  می‌بردی

لبه های تیزش بد جوری عذابم می‌دهد

نویسنده: افسانه ׀ تاریخ: چهارشنبه ۱۳٩۱/۱/۱٦ ׀ موضوع: ׀ لینک این پست ׀ نظرات ()

می زند پیش تو لنگ

 

نمی‌دونم تا حالا واستون پیش اومده یا نه؟  تا حالا واستون پیش اومده که احساستون منجمد بشه؟ یا بهتر بگم مثل گازای نجیب خنثی بشه  و منفعل؟ خیلی وقته منتظرم، منتظر یه تلنگر. یه تلنگر که این شیشه بی تفاوتی رو بریزه پایین، ولی نشد؟!! منتظر شدم  که شاید یه وقتی، یه روزی حسش بیاد...ولی...

سال نو شد، برفا آب شدن اما این یخه آب نشد که نشد! امروزم نمیدونم چی شد که  تصمیم گرفتم اینجا رو آپ کنم. شاید تاثیر خوندن شعر یکی از دوستان بود. تاثیر هر چی که باشه واسه شروع خوبه نه؟ یه خونه تکونی. باید یه تکونی به خودم بدم شاید اونم با تکونم تکون بخوره. احساسه رو میگمنیشخند

 

دیدم آن درد سیاه، توی آن شعر قشنگ

و هوایی پر غم، میکنم باز درنگ

مغز هنگیده ز شعر، باز پرواز گرفت

واژه ها روی ورق، میدوند همچو فشنگ

لحظه ای بغض، سکوت، ناله ای از سر درد

آه؛ افسوس چرا، ذوب شد این دل سنگ* 

بازدر ذهن ملول غزلی شکل گرفت

شعر افسانه چه بد میزند پیش تو لنگ

پ.ن.

*قائدتا باید خوشحال باشم از  ذوب شدنش ولی این افسوسه واسه چیه خودمم نمیدونم!؟

راستی سال نو مبارک باشهقلب انشا...  این آغاز، آغازی باشه بر نو شدن خودتون اونم از نوع احسن الحالقلب

 

 

نویسنده: افسانه ׀ تاریخ: پنجشنبه ۱۳٩۱/۱/۱٠ ׀ موضوع: ׀ لینک این پست ׀ نظرات ()

آرزیم آرزوی...

 

روزگاری فکر می‌کردم عشق ناب

قصّه ای باشد درون هر کتاب

عشق لیلی، عشق مجنون قصّه است

بیستون کندن برای سکّه است

عشق افسانه است میان آدمی

نام  آن اسطوره است در عالمی

قصّه‌ها خواندم نبودش باورم

زین معمّا کس نبودی یاورم

تا که ناگه قلب من صد پاره گشت

از فسون یک نگاه آواره گشت

می‌تپید اما ز مغز فرمان نبود

در تپش‌هایش ز عقل در مان نبود

رنگ حرف‌هایم چو زر خوشرنگ شد

نام او بر عقل من چون بنگ شد

می‌نوشتم در هوایش نثرها

می‌سرودم از نگاهش سطرها

آرزوهایم همه بی رنگ شد

یاد  او در قلب من پر رنگ شد

آرزویم آرزوی یار ناز

در دلم از عشق او صدها نیاز

هستیم از هستیش نابود گشت

بی خیالی در ضمیرم دود گشت

خون به رگ هایم به یادش می دوید

از خیال عشق او جان می رمید

مست می‌گشتم، نه از شرب شراب

مستیم بود از نگاهی ناب ناب

در تمنایش دلم بیمار و زار

عقل زین سر در گمی شد بیقرار

...

پ.ن.می‌خواستم ادامه داشته باشه ولی حسش نبود. نیشخندنگرانناراحت

امشب شب لیله الرغائبه  لطفًا تو دعا هاتون منو هم یاد کنید.قلبچشمک

نویسنده: افسانه ׀ تاریخ: پنجشنبه ۱۳٩٠/۳/۱٩ ׀ موضوع: ׀ لینک این پست ׀ نظرات ()

این روزهایم...

قصهء این روزهایم پر از درد و غم است

قصه‌ای پر گریه و پر ماتم است

آخر راه ست راهی اشتباه

داستان حس من اکنون شده دیگر تباه

عقل می‌گوید که من گفتم نرو

قلب شرمسار است که میگفتم برو

دست دندان را به خود احساس کرد

عقل حیران گشت و باز آماس کرد

چشم می‌شورید، می‌بارید از غمم

بینیم سوزید، گفت تا کی دمم

جمله اعضایم پراز درد و تب است

زین همه بیهودگی روزم شب است

عاقبت من ماندم و این بی‌کسی

دل بسوزی که چنین تو چون خسی

نویسنده: افسانه ׀ تاریخ: شنبه ۱۳۸٩/۱٠/۱۸ ׀ موضوع: ׀ لینک این پست ׀ نظرات ()

قلب شلوغ

بازم یه حس، یه حس گنگ منو به سمتت میرونه

بیچاره دل که از دوریت،قرارو صبر نمیتونه

دل دیوونه خسته شده از این همه درس و کتاب

وای که از این پترو و آز هیچی تو ذهن نمیمونه

رسم مرام آخه اینه که دل و تنها بزاری

بری یه جایی که کسی شعر و غزل نمیخونه

کاش بدونم کجا میری، که غافلی ز حال ما

آخ که تو اون قلب شلوغ کی شده یکی یه دونه

افسانه بی‌قرار شده از روزگار بی وفا

بزار بگم که جز خوبی تو دنیا هیچ نمیمونه

 

پ.ن

هیچی ندارم که بگم همین

نویسنده: افسانه ׀ تاریخ: دوشنبه ۱۳۸٩/٩/۸ ׀ موضوع: ׀ لینک این پست ׀ نظرات ()

باید...

سینه را باید شکافت

قلب را باید  میان هستیش نابود کرد

تا دگر در را به روی نرگس مستت ز روی عشق نگشاید

قلب را صد پاره کرد در عشق تو، در هجر تو

باید آن را در میان جنگل بی باوری باور کنم

باید آن را خو دهم با سنگی چشمان تو، با قهر تو

باید آن را خو دهم با تلخی چون زهر تو

 آه از چشمانم چه می‌آید

شاید اینجا در هوایش غباری از غم است

چشمهء جوشان چرا شور است؟!...

 

پ.ن.

 

عزیزم درگذشت پدر بزرگ عزیزت  رو تسلیت میگم انشا... خدا رحمتشون کنهناراحتقلب

عجب دنیایی داریم خسته شدم ازش، از همه چیزشافسوس

 

 

 

 

نویسنده: افسانه ׀ تاریخ: شنبه ۱۳۸٩/٧/۱٠ ׀ موضوع: ׀ لینک این پست ׀ نظرات ()

تا به کی ناز

 

پ.ن

سلام. نماز روزه هاتون قبول حق باشه. خیلی التماس دعا دارم.

دلم به اندازه یه دنیا گرفته نمیدونم چمه؟ عادت کردم که هی آهنگ اگر مانده بودی از امید رو گوش کنم شایدم عادت نیستافسوس

 

 

 

 

 

 

 

نویسنده: افسانه ׀ تاریخ: شنبه ۱۳۸٩/٥/۳٠ ׀ موضوع: ׀ لینک این پست ׀ نظرات ()

کلاغ و ماه

چشمانش را بست

 قطره‌ای اشک از چشمانش سرازیر شد، هنوز کسی گریه‌اش را ندیده بود گریهء کلاغ را...

هر روز منتظر بود، منتظر او، و او امشب می‌آمد

ناگهان از افق بالا آمد با تمام شکوه و ملاحتش.ماه،ماه زیبا.

قلبش تپیدن گرفت ،نگاهش ثابت شد وچشمانش برقی زد

بعد از مدتها ،ماه نگاه عاشقانه کلاغ را دید و تنها خندید، خنده‌ای از نخوت، پشت چشمی نازک کرد و از نگاه کلاغ پنهان شد

 فردا و فرداهای دگر آمدند و رفتند...

اما دیگر ماه نخندید. فریاد کشید، خروشید و برآشفت: تورا با من چه کار است  که تو از قبیله سیاهی هستی و من از تبار نور

و کلاغ چشمانش را بست وگریست. این آخرین قطرهء اشک کلاغ عاشق بود

فردای آن شب ماه لاشهء کلاغ را دید که شغالی به دندان کشیده بود.

 واولین قطرهء اشک ماه بر زمین چکید

انگار ماه هم عاشق شده بود...

 noche luna llena full moon night

نویسنده: افسانه ׀ تاریخ: چهارشنبه ۱۳۸٩/٤/٢۳ ׀ موضوع: ׀ لینک این پست ׀ نظرات ()


© All Rights Reserved to najvaayedell.Blogfa.com / Theme by:
bahar-20